
این شیطونک کلی شعر توی مهد کودک یاد میگیره ولی اصلا بروز نمیده. دیروز وقتی داشته با لگوهاش بازی میکرده یه الاکلنگ رو بر میداره و با خودش شعر الاکلنگ رو زمزمه میکنه و وقتی هم که با هم رفتیم حموم یه دفعه شروع کرد به خوندن شعر شیطون زشت ناقلا.
مامانش به من میگه که با انبردست باید از دهن تو حرف بیرون کشید
، ظاهرا کم کم داره این شعر مصداق پیدا میکنه که: پسر کو ندارد نشان از پدر، غریبه خوانش نخوانش پسر 
![]()
حیف که اینجا نمیشه ویدئو گذاشت وگرنه سه تا کلیپ ازش میذاشتم. حالا که نمیشه کلیپ گذاشت حداقل متن سه تا از اجراهاش
رو مینویسم:
پائیزه
پائیزه و پائیزه، برگ از درخت میریزه، هوا شده کمی سرد، روی زمین پر از برگ، ابر سفید و سیاه، رو آسمونو پوشید،دسته دسته کلاغا، میرن به سوی باغا، همه میگن یک صدا، قار و قار و قار و قار
الاکلنگ![]()
الاکلنگ و تیشه، بچه که بد نمیشه، کوچولوی مهد کودک، که بی ادب نمیشه، چقدر قشنگه والا، سالم باشه ایشاله، اگه که خوب باشی، همگی میگن ماشاله، اگه که خوب باشی، همگی میگن ماشاله
شیطون زشت ناقلا![]()
شیطون زشت ناقلا، یه دم داره به این هوا، گول میزنه بچه ها رو، چجوری بیرونش کنیم؟، از خودمون دورش کنیم؟، دمش رو پیدا میکنیم، اعوذ به لله میکنیم، دمش رو پیدا میکنیم، اغوذ به الله میکنیم
موضوع :

امروز پنجشنبه ست. نمیدونم چرا امروز اینقدر خسته بود. معمولا صبحها قبل از اینکه برم سراغش برای بیدار کردن خودش بیدار میشه ولی امروز خسته تر از اونی بود که فکرش رو میکردم، حتی وقتی که شیشه چایی رو بهش دادم بدون اینکه چشماش رو باز کنه اونو خورد. ولی وقتی بهش گفتم امروز پنجشنبه ست و ایلیا میتونه یکی از اسباب بازیهاش رو با خودش به مهد ببره برق خوشحالی خواب رو از چشماش پروند و هوشیار و سر حال شد. اولین انتخابش عروسک آقای هالک بود، حتی اونو توی کوله مهدش هم گذاشت، ولی بعد پشیمون شد و بجای آقای هالک، هفت تیرش رو برد. میخواست اعظم جون رو امروز کیو کیو کنه
. ضمنا امروز با ساحل و مامانش با هم توی آسانسور بودیم و وقتی که رسیدیم مهد ایلیا و ساحل دست هم رو گرفتن و با هم رفتن تو.
موضوع :
خیلی سخته که بخوام تمام این سه سال رو به ذهنم بیارم و بنویسم واسه همین از همین دیشب شروع میکنم. البته بعدا گریزی هم به قبلها هم خواهم زد ولی فعلا از دیشب شروع میکنم. مامان ایلیا دیروز آندوسکوپی داشت و عصر اصلا حالش خوب نبود واسه همین من ایلیا رو بردم بیرون تا مامانش استراحت کنه. با هم رفتیم کلوپ پاندا. دفعه قبلی که رفته بودیم موقع برگشتن خیلی اذیت کرد و آخرش هم با گریه از اونجا اومد بیرون واسه همین بهش گفتیم که دیگه نمیبریمت شهربازی ولی خوب معمولا بابا مامانا در اینجور تهدیدها زیاد جدی نیستن و ما هم از این قاعده مستثنا نیستیم. البته قبل از اینکه بریم کلی براش خط و نشون کشیدم که دفعه قبل اینجوری بودی و به این شرط میبرمت که اونجوری نباشی و ....
خلاصه ساعت هشت رفتیم و تا ساعت ده اونجا خودش رو خفه کرد از بس بازی کرد و موقع برگشتن کمی ادا از خودش درآورد (یعنی اینکه تمام حرفهایی که زدی پشم) ولی کار به گریه و دعوا کردن نکشید.
موضوع :




