شیرین شیطون پرحرف
شیرین شیطون پرحرف
پسرم ایلیا
بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
تاريخ : سه شنبه 8 آذر 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 33 مرتبه

میبینم که از دوشنبه هفته پیش تا امروز چیزی ننوشتم . خوب حق دارم بابا، من که نویسنده نیستم، از این به بعد هروقت موضوع جالبی اتفاق بیافته و تنبلیم نیاد مینویسم هیچکس هم حق نداره اعتراضی بکنه. دوست ندارین نمیخواد هر روز از صبح تا شب بشینین پای این وبلاگ و منتظر مطلب جدید باشین . دیشب با ایلیا رفتیم پروما و ایشون هنوز وارد نشده بودیم با ذوق و شوق داد میزد بابا ببین شهر بازی قطاری اونجاست. البته ما واسه کار دیگه ای رفته بودیم ولی ناچارا باید یه سر به شهربازی قطاری هم میزدیم. وقتی که رفتیم شهربازی من دو تا ژتون خریدم و به ایلیا دادم و دهن خودم رو سرویس کردم که بهش بفهمونم که تو فقط دو تا سکه داری و فقط میتونی دو تا از بازیها رو بازی کنی. کره خر یه جوری بهت زل میزنه و میگه باشه که هر کی ندونه فکر میکنه کل سخنرانیت رو درک کرده ولی بعد که خرش از پل میگذره انگار نه انگار که تو داشتی یه ساعت براش شرح میدادی. خلاصه دو تا بازیش رو کرد و بعدش هم خودش رو کشت که یه بازی دیگه بکنه ولی من به خواسته و پیشنهاد بی شرمانه اش اصلا اهمیت ندادم. میبینین چه بابای سنگ دل و بیرحمی هستم . البته وقت برگشتن کلی نق و نوق کرد و نهایتا سه تا سی دی ما رو پیاده کرد.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 30 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 59 مرتبه

با عرض پوزش از معذرت خواهی فراوان بابت تنبلی مجدد در نوشتن. خداییش نوشتن کار سختیه حالا چه وبلاگ باشه چه مشق شب. مامان شیطونک یک لکه سفید روی یکی از دندوناش پیدا کرد  و بردیمش دندونپزشکی. خاله رعنا هم گفت که باید دندوناش فلورایدتراپی بشه. فلوراید رو به خودمون داد و دستور کار که خودمون اینکار رو بکنیم، ولی من چشم بسته میدونم که اینکار از خودمون برنمیاد و باید خود رعنا زحمتش رو بکشه. مهد ایلیا هم ایلیا رو برای معاینه چشم بابت تنبلی چشم معرفی کرد به بینایی سنجی. به قول ایلیا آقای دکتر هم ایلیا رو چک کرد و گفت که چشماش تنبل نیست ولی شدیدا آستیگماته و باید عینک بزنه . راستی کامپیوتر ایلیا رو هم بردیم توی اطاق خودش ولی بدون میز و صندلی. گذاشتیمش روی زمین و جلو کامپیوتر چمباتمه میزنه و بازی میکنه



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 26 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 58 مرتبه

کفش خریدن برای این بچه هم برای ما مصیبتی شد. هرچند مامانش زیادی وسواس داره ولی خوب خداییش کفش به درد خور و خوشگل هم برای بچه خیلی کمه. اگه از دوستان کسی جایی رو میشناسه که کفش بچه با تنوع زیاد و خوشگل داشته باشه (توی مشهد) خیلی دستش درد نکنه که یه خبر کوچولو هم به ما بده. مدتیه که براش دنبال کفش هستیم. ایلیا کوچولوی ما فقط یه جفت کفش داره و خودش هم خیلی اونو دوست داره. هروقت میخوایم براش کفش بگیریم میگه من کفش دوست ندارم. ولی بلاخره دیشب از روی اجبار یه جفت کفش فسقلی براش خریدیم و از بس خودمون به به چه چه کردیم در مورد کفشاش با اکراه قبولشون کرد  و امروز هم با همون کفش جدیدش رفت مهد.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 25 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 47 مرتبه

خوب شکر خدا ایلیا رو بردیم دکتر و خوشبختانه مشکل خاصی نداشت. آقای دکتر هم لطف کرد و یه شربت خیلی خیلی خوشمزه براش تجویز کرد که بابا و مامان ایلیا هم بدشون نمیاد ناخونکی به اون شربت بزنن. دیروز هم که عید غدیر بود و عزیز هم سید. رفتیم خونه عزیز و بابا محمود و بعدش هم دوجا رفتیم عید دیدنی سید. یکی خونه مامان خاله طاهره البته بدون ایلیا و یکی هم خونه آقای حسینی همسایه طبقه بالای خودمون (بابای ساحل دوست و هم مهد کودکی ایلیا). وقتی رفتیم خونه ساحل از اینکه بابا و مامان هم داشتن میومدن خونه ساحل هم خیلی متعجب بود و هم هیجان زده.



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 22 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 39 مرتبه

شیطونک طفلکی دیروز خیلی مریض بود و بی حال. از اشتها افتاده، ناهار نخورده و عصر هم به زور و با پیشنهاد خودش یک کمی صبحانه )نون و کره( خورده بود. من که اومدم خونه ظاهرش چیزی نشون نمیداد، گیر داد که شیر میخوام. شیرش رو که خورد بالا آورد در حد تیم ملی. نمیدونم اینهمه آب چطوری توی معده فسقلی شیطونک جا شده بود. دهنمون سرویس شد تا گند کاری آقا رو تمیز کردیم. بعدش کاشف به عمل آمد که قبل از اینکه من بیام خونه یه بار دیگه هم بالا آورده بود. بعد از اینکه بالا آورد اینقدر بی حال شده بود که با اینکه ظهر هم خوب خوابیده بود جلوی تلویزیون خوابش برد. نصف شبی هم دوباره بالا آورد. این شیطونک زلزله وقتی که مریض میشه اینقدر مظلوم و رحمی میشه که آدم یاد شهدای کربلا میافته. امروز هم به خاطر حالش مهد نبردیمش و رفت خونه عزیز. انشالله که زود زود خوب بشه.(یکشنبه٢٢آبان٩٠)



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 54 مرتبه

دیروز جمعه من شرکت بودم. ساعت 5 عصر رسیدم خونه، ایلیا با آنچنان ذوقی سلام کرد و بعدش گفت بیا بریم پازل بازی کنیم که حد نداشت. خیلی خسته بودم. رفتم دراز کشیدم که یه چرتی بزنم. ساعت 8 شب بیدار شدم که ایلیا خوابیده بود. روز جمعه من فقط 10 دقیقه این شیطونک رو تونستم ببینم



موضوع :
تاريخ : جمعه 20 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 86 مرتبه

دیشب رفتیم مهمونی خونه آقای دکتر هدایتیان. قبل از رفتن از ایلیا پرسیدم اگه گفتی کجا میخوایم بریم؟ گفت خونه "غزل". امیرحسین عشق هلیکوپتره و اینطور که باباش میگفت کلکسیون هلی کوپتر داره. هلی کوپتر کنترلیش رو آورده بود و تو فضای خونه هلی کوپترش جولان میداد و ایلیا هم آنچنان با ولع نگاه میکرد و هی میگفت امیرحسین کنترل رو به من هم بده، ولی خوب ظاهرا اون اینقدر برای امیرحسین ارزش داشت که مامانش میگفت به من هم اجازه نمیده بهش دست بزنم چه برسه به بقیه. خلاصه که ایلیا خان کلی حال کرد از دیدنش و متاسفانه نتونست از بازی باهاش هم حال کنه . بعدش هم که چشمش به پیانو افتاد رفت سراغش. موقعی هم که خانم هدایتیان پیانو میزد رفته بود کنار پیانو و اول زل زده بود به نای نای زدن خاله بعد از بهت دراومد و اونم خودش رو قاطی نای نای زدن کرد . وقتی هم که میخواستیم بریم میگفت من اینجا میمونم.



موضوع :
تاريخ : جمعه 20 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 59 مرتبه

اول از همه تا یادم نرفته بگم دیروز چهارشنبه 18 آبان 90 "رادین" کوچولو پا به این دنیا گذاشت، از طرف ایلیا تولدش رو به خاله ریحانه و عمو قاسم تبریک میگم. انشالله قدمش خیر و مبارک باشه و مطمئنا با خودش خیر و برکت و شادی به زندگیشون میاره.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 60 مرتبه

یواش یواش دارم از تب و تاب نوشتن میافتم، این یعنی آغاز تنبلی. یکشنبه که کمر درد داشتم، دوشنبه و سه شنبه هم به بیماری مهلک و علاج ناپذیر تنبلی دچار بودم  .

دوشنبه با ایلیا رفتیم خونه عمه عاطفه، عمو عماد و خاله مریم هم از تهران اومده بودن، یه جورایی تولد پگاه هم بود. عالم و آدم رو به هم ریخت این نیم وجبی، یک کادو هم برای تولد پگاه آورده بود. کادو رو برد دادا به پگاه و گفت : تولدت مبارک پگاه بعدش هم یه بوس تپلی از پگاه کرد. شب هم با عمو عماد و خاله مریم رفتیم خونه بابا داریوش، اینقدر با عموش بازی کرد که یهو باطریش تموم شد و Turn Off شد. باز هم فکر کنم یواشکی یه کنسرو اورانیوم غنی شده زده بود. از ساعت 6 صبح که بیدار شده بود تا ساعت 11 شب یه ریز میدوید و بالا و پایین میپرید. دمش گرم به خدا، خنده از لب این بچه حتی وقتی خسته ست دور نمیشه. اینقدر با عماد بازی و کرد و خندید که میترسیدیم بالا بیاره. موقع رفتن توی ماشین خر و پفش بلند بود.



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 15 آبان 1390 | نویسنده : بابای ایلیا
بازدید : 141 مرتبه

 

امروز صبح تا اومدم بغلش کنم ببرمش مهد کمرم چوب شد. اینقدر درد گرفت که طفلکی زل زده بود به صورت من و با نگرانی میگفت: بابا؟ چی شده؟

هنوز هم درد میکنه و اذیتم میکنه، واسه همین حال ندارم چیزی بنویسم



موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ
نويسندگان
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 35 نفر
بازديدهاي ديروز : 29 نفر
بازدید هفته قبل : 86 نفر
كل بازديدها : 2494 نفر
امکانات جانبی